گفتار نخست

دورد

من ایرانیم،آریایم ،از سرزمین کوروش ، داریوش بزرگ ،خشایار،مازیار،انوشیروان ، بابک خرمدین . از کشور کاوه آهنگرم از مهد امیر کبیرم .من ایرانیم از جایگاه ممتاز علم و ادب و هنر وعرفان و عشق وعاشقی ،از زادگاه روحانی فردوسیم ،من عارفانی چون مولوی دارم و شیرین سخنانی چون سعدی، عاشقی را از حافظ آموختم ، در ریاضیات ابن سینا غرق شده ام ، حماسه من قادسیه است ، حماسه ساز من رستم فرخزاد و یزد گرد است، من ایرانیم . اصول من بر لوحه کوروش بزرگ نوشته است و پرچم درفش کاوایانی نشانه من است .من ایرانیم ، همه روزهایم عید است چون در سرزمینی زاده شدم که مردمانش یک رنگ هستند و با  وقار ،با عزتند و با صفا ،با غیرتند و با حیا ، مرام دارند و مردانگی را به همه جهانیان آموختند ،کشور من ایران است ،ایرانی که نمایانگر یکی از ریشه دارترین و اصیل ترین تمدن های جهان است که توانسته است به عنوان یکی از شگفت انگیزترین خواستگاه ها در تمدن بشری شرکت جسته و مورد توجه بوده است ،کشوری که بنا به بازمانده های باستانی ،مردمانی از زمان های بسیار کهن در آن زندگی میکردند و دارای اولین شکل حکومتی بودند و کاوشهای باستانی شناسی معتبر نشان میدهد  یادبود های نیا کان  در سده های پالئو و نوسنگی بوده است .بله من ایرانیم و افتخارم، زمانی که  مردمان  من نام خود را در این کشور گذاشتند به 3000 سال پیش از میلاد برمیگردد . آریاییها یک شاخه از مردم هند اروپائی  در کوچ دراز مدتشان از آسیای کوچک به کشور سر سبز من آمدند . بله من ایرانی با افتخارم و با فراز و نشیب بسیار در  تاریخم و کشور گشایانی و تاخت و تازگران بسیار میشناسم من اسکندر و چنگیز و تیمور را در تاریخ خود دارم . روزگاری ایران بزرگ از نظر جامعه ی متفق القول خاورشناسان به فرم یک فلات بلند از رود فرات در باختر به رود سند در خاور و از جلگه های زیرین دریایی مازندان در شمال تا کرانه ی خلیج همیشه پارس در جنوب گسترده بوده است.فلات ایران زمین، آسیا را به اروپا و آفریقا پیوند میدهد و نه تنها از نقطه نظر جغرافیایی که در همه ی دوره های تاریخ جهان موقعیتی مهم و ارزشمند را دارا بوده است.

من ایرانییم ،دینم را از  عشق به یکتا پرستی گرفتم و با دانش او را پرورش دادم .ایمان و عقل را در هم آمیختم ،خوی خود را در او نهادم .من دوستدار همه ی مردمانم، سر جنگ با هیچ کس ندارم ،فقط بهشتم ایران را میخواهم.

ذکر هر روز من:     (((پاینده باد ایران)))

از دوست.....

نمیدانم 
ترا به اندازه نفسم دوست دارم، یا نفسم را به اندازه تو؟!
نمیدانم،
چون ترا دوست دارم نفس میکشم،یا نفس می کشم که ترا دوست بدارم!؟
نمی دانم،
زندگیم تکرار دوست داشتن توست، یا تکرار دوست داشتن تو زندگیم؟!
تنها میدانم:
که دوست داشتنت
لحظه
لحظه
لحظه ی
زندگیم را میسازد،
و عشقت
ذره
ذره
ذره ی
وجودم را..........!!!!!!!!!!!!

از دوست.....

عاشقانه هایم را،
با خیره ماندنت در چشمان بی قرار من،
خواهم سرود،
- که این آرزویم شده است...-
زیر بارش این باران،
که تنها هم آغوشی ما را کم دارد...
نیستی،
و با نبودت،
تنها رخوت است که مرا در بر می گیرد،
-سکوتی مطلق-...
مرا از خود تهی مکن،
که بی تو،
بی خود خواهم شد،
و باد مرا خواهد برد،
تا دور دستهای دور،
تا نیستی، تا نابودی...
برگرد،
من لبریز سرودنم.....

از دوست.....

از تمام هیاهوی این دنیا

تنها پنجره ای می خواهم

که سالها

در انتظار تو

بر شیشه های مه گرفته اش

آه بکشم......

از دوست.....

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟ 
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست...

از دوست.....

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟ 
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست...

از دوست.....

در انجماد شوم این روزها
عجیب دلم گرم است به بودنت،
کافیست نامت راببرند،
ناخودآگاه
لبخند حواله میکنم به شعرهایم!
چه کرده ای
که دیگران نکرده اند و
به این روز آوردی ام....!؟
خدا گشته ای در خیالم
که دیگری جز "تو" به شرک میرساند مرا،
و من آنچنان ذخیره ات کرده ام
میان زیر زمینهای کنعان دلم
که هفت سال که هیچ
هفت هزار سال هم که بگذرد،
چشمان یعقوب و
عشق زلیخا هم کارگر نخواهند شد
که بگیرند تو را از من...
بگذار خیال نابرادران و قحطی و زلیخاها
به یغما ببرند
همه شهر را...
"تو"تقسیم شدنی نیستی
این را به همه بگو......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از دوست.....

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده‌ی من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز 
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز 
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز 
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می‌بینند
زیر خاکستر جسمم باقیست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز ..

از دوست.....

تو نیستی 
و اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن ...
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم.......

از دوست.....

من نمیگویم درین عالم
گرم پو، تابنده، هستی بخش
چون خورشید باش
تا توانی
پاک، روشن
مثل باران
مثل مروارید باش فریدون مشیری